|
"از آنچه با عظمت است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت"
|
"پست ثابت "
روز هایی هست که، کمتر قصه ای برایت شیرین می شود، کمتر آدمی برایت جالب ، کمتر خاطره ای برایت تلخ، کمتر خوابی برایت مهم، کمتر دردی برایت درد ناک و کمتر عشقی برایت پر رنگ.
اینکه بعضی ها ذاتا خونسردند درست نیست ، اتفاقی هم نیست ، نتیجه گذر زمان و عادت به تلخی های سخت و مکرر است و یک نوع وافع بینی محض و شباهت به لبه تیغ دارد. وای اگر محتاط نباشی.
همه چیز خاکستری و متمایل به بی رنگی.
نیازی نیست حتماُ چشمان ناقصی داشته باشی یا غرق در سیاهی مطلق ، تا رسماُ کور تلقی شوی.
یک کوری مجازی که فقط با نگا ه قابل سرایت شده.
فرقی نمی کند نگاهی سطحی یا عمیق ، فرقی نمی کند می دانی یا نمی دانی ، فرقی نمی کند می توانی یا نمی توانی ، فقط یک حضور ساکن و منفعل یعنی تو" کوری".
از "بی دردی" ، از" بی اعتنایی" بترس .احساس خطر کن...
" آفتاب "را که خاموش کنی(off it) ، چیزی نمی ماند، جز اینکه" تاب " بیاوری.
"پست ثابت "
آن روزها داستانک های مارکز مثل یک حضور خنثی چه مفید و میسر لحظه های پنهان فراغت را پر
می کرد برایم... اما همیشه اشتهایم کور بوده برای یادگیری فرانسه با آن قاف های دلنشین اش...
پای فیلم های مفتضح فرانسوی ترجیح می دهم که هیچ نفهمم...چون شاید دیالوگ ها دیگر ... مسخ
و میخکوب تم صحنه های جاندار و گاهی سکته ای شان نکنندام...
رکب خوردنم هم که ملس شده ...و انگار یک گیاه و یک نبات بی مغز و خالی از غریزه مدام رد یا
تجدید می شوم... آزمونه ها را... نمی دانم چرا همه خوب دقت را "می کنند " و من نه...
همیشه حرف از حقوق از دست رفته و مقادیری طلبکاری از عدالت بی انصاف نیست...گاهی
حرف...حرف موجودیت است...چرا بعضی ها خودشان را جر می دهند که به بقیه ثابت کنندمن هم
هستم...مراببینید...به من هم توجه کنید..از من بترسید...مرا دست کم نگیرید...کم و بیش همه مان
گاهی دچار این سندروم بی ریشگی می شویم...
"بهترین سابقه ... اگر نداشتن سوء سابقه است " شورو شعور نیم بند مدعیان محافظه کار
...چینش وهومشمندی قوانین مستتر و مبهم کائنات را بر هم می زند ... آن وقت حضور
مستثنیات...جنایت اخلاقی محسوب می شوند.
ترشحات خوره خیز و ... موهومات یک ذهن و روان کاملا پریشان گاهی می تواند قلنج قلبت را بگیرد و
دچار چنان تب لطیفی شوی که حظ محظوظ بری از این دنیای الکی و این آدمک هایی که اگر
بپرسی ازشان...کی برویم وکجا؟؟؟جوابشان فقط این است... هرچه زودتر و هر کجا...
پ.ن:عاشق شو ... ار نه امشب کار جهان سر آید...
پ.ن:مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پر آتش زهر سویی بر انگیزد.
این شب ها خواب هایم ...جِر می خورند از میان سرفه های سیاه آرمیده در گلو که با خود خواهی
تمام آنچنان نفس تنگ می کنند که تا جرعه ای از عصاره مرموز میخک و کیمیا روانه آن درگاه تو
در تو ... نکنم ...آرام نمی گیرد.
واژگان خیس شاملو ورق می زنم واز هشتی حیاط توت سبز کال تماشا می کنم و برای مشتی
جماعت اهلش ... نقادی میکنم که: ای زندگی تو حاملگی کن... دردهایش با من.
ماههاست که خاتون این خانه و این اتاق و این در و دیوارهای بتونی ام که تا سقف آسمان بالا رفته
اند ... و دوست دارم مثل خدا که از میان مخلوقاتش کشف میشود ... از میان واژگان نحیف و بی
جان و بی معنایم کشف شوم...اما نمی شوم چرا ...
و دیگر حتی عین القضات هم مرا پاسخی در اندرونی اش ندارد و ... نشاید که نباید.
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم... که حتی مرگ را هم مثل خیلی چیزهای دیگر از نوع عادی و
یکنواخت و همه گیرش نمی خواهم. کاش مرگی از نوع مغزی کنم ... تا با یک مرگ ...7 زندگی و پشت
بندش هفتاد تای دیگر ببخشم و این کارت اهداء عضو باطل و بی خاصیت نماند و نپوسد.
به تو که می رسم جوهر می خشکانمو ... نبض می ترکانمو ... به معاد مقدر نومیدان ایمان
بالا می آورم... که آنچه نوشتنی است هرگز تن به قلم دادنی نیست... بردار آن عینک دودی
را تا ببینم همه آنچه را که باید...
پ.ن : من مست و تو دیوانه مارا که برد خانه ... صد بار تورا گفتم کم خور دوسه پیمانه
شب و جاده و انبوه مسافران بی خیال و بی خبر... دوباره من... تنها روانه کدام سرنوشت ام.
عافیت گدایی می کنم از عشق که همیشه فقط یک در دروازه اش ، به رویم باز بوده و با یک خروار
نمی دانم حواله ام داده به نمی دانم... هیچ کس نمی داند که این بار هم قاطعانه تسلیم شدم...
این دوور، این گردی ، این خمینه ... گوشه ندارد چرا ؟... زاویه هم ... فقط گرد است...
آن وسط... آن مرکز... آن نقطه ... خون می چکد انگار...
پ.ن:هم به عشق مجبورم هم به عقل محتاجم ... با وجود مجبوری صاحب اختیارم من.
پ.ن:شیراز " شهر راز " است این روزهای بهاری ...
عکس آیینه که در آیینه بیافتد معجزه می کند ولی چه خوب که معجزه نمی خواهم دیگر ...
شعله شدم از شمع ، آبی الکل سوزاندم به هدر ، کلمه آتش زدم و کتاب و اندیشه خام ... تا خاکستر
شوم به یقین.این شب ها طلوعشان هم بی سر و صداست...با نور هم بازی می شود و خدا خوابیده انگار....
خورشید هم امروز زار می زند در آغوش زمین و زمین چه بی توجه ، خشک وخس... مات نشسته به تماشا.
این روزها خرما زیاد قسمتمان میشود ، به بهانه فاتحه ... سنگ قبرها بی خبر چه زود تیشه می خورند و تن های مستعد چه زود تشییع می شوند ...24 سالگی سن خودکشی نیست ... از چه به چه رسیدی که خواب هایت دیگر بیداری ندارند ...کاش به زبان دیگر خودت را ترجمه می کردی مترجم. جه خوب تحقیر شدیم ما همه زنده ها ... به اتهام زنده بودن.
عقربه ها هم فیلم بازی می کنند و چه خوب که زمان همچنان بی معناست و دود نفس می کشم و
کاش گاز می زدم تا زودتر تمام شود این سیاهی.
دلی که مایل شد به دلی... عقل قربانی کنید این وسط... این جنون بی قانون تباه می کند همه ات را...
سلول ها... " لول " شده اند و مشتقاتی از "س" هوس کرده اند تا سر پا شوند و زندگی بریزد از این
همه کروموزوم جهش یافته.
کلمه ها چه بی لیاقت پرت می شوند از نگاهم . هنوز هم برای خیلی ها خیلی حرف دارم.
ترجمه می خواهند گاهی این حرف ها...شاید...
پ.ن: بی همگان به سر شود ... بی تو به سر نمی شود
هوا هوای بی کسی نیست، نفس تنگی می آورد ... این هوا از بس که سنگین است ، از بس که لطف دارد به تو،... از بس که لذت تحمیل میکند به تو و چقدر بی لیاقتی اگر حرامش کنی.چه خاطرات غریبی دارم از این عصر های کشدار آغشته به بهار نارنج...
وقتی در جستجوی آرامش ... سودای جسارت چاشنی می کنی ... وقتی نیت ها عوضی تعبیر می شوند و تفسیر... وقتی هیچ عاشقانه ای قدرت تحریک ات را ندارد ... وقتی باید مدام کوتاه بیایی تا بلندی ات به چشم نیاید... وقتی ذهنت از بس صیقل خورده ، ساییده شده و زبانت از فرط تیزی و بی مصرفی ... هوا گرفته و کند شده...
وقتی ظرافت ظریف مرز شک و اطمینان برایت مسلم شده ... وقتی غریق نجات ورطه ای عمیق و گشاد هستی و در حد بضاعتت چند دست وپا و سر و گردن را از هرز رفتن نجات می دهی ...
وقتی برای تاسف خوردن نیاز به ساعت ها تفکر داری چون از چیزی متاسف نیستی...
وقتی در اسارت مفاهیم،محکوم به آویزان شدن به چهارچوب واژه های بی رمق و نارس می شوی...
وقتی در رگ هایت به جای خون ... هوا... جاریست...وقتی لبانت جز بوسه کاری بلد
نیستند... وقتی دستانت بی وقفه می بخشند داشته ها و نداشته ها را...
وقتی گام هایت مسیری جز خوشبختی را نمی شناسند..
... این یعنی افسانه آرامش دیگر افسانه نیست...
یک دگردیسی که بهایش ... درد...مزه مزه شده است و گذر زمان...
اما شگفتا که پروانه شدن لذت دارد...
پ.ن:اردیبهشت "فصل" تولد دوباره هر ساله ام شده، روحم هر سال این روزها دوباره زاده میشود...
پ.ن: نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی...
پ.ن:موزیکAve Maria روی وبلاگ آرامش خاصی بهم میده.امیدوارم به شما هم...ممنون ازCatastrophe عزیز..
تکلیف را نمی دانی ،حتی نمیدانی کجا حق داری و کجا نا حقی...همیشه تنهایی... مرداب مکنده ایست که با هر اشاره بیشتر به اعماق می روی.این درد بی درمان است... دنبال دوا نباش...فقط سوختن وساختن مایه می خواهد تا خودش تمام شود حل شود. تا یقه گیر لعن ،نشدی... تا محبوس " کارما و دارما " نشدی ،پا پس بکش.. ظرف ثانیه های کشدار را باید پر کرد ، با هر چه دم دست است هر چه تو را دور کند از تو ...کار..کتاب..فیلم..خواب..، ..کتاب..کار..خواب ..فیلم....... چرخه ی معلولی است...اما جواب میدهد.غرق میشوی در دنیای واژه ها ،مسئولیت ها، تخیلات و رویا ها...فرار نیست یک نوع قرار است و نجات از بی قراری. یک بی حسی و بی وزنی مطلق و شیرین در دنیای یک نفره...
لابه لای واژه های متفاوت اخوان .... میان سلام های بی پاسخش ، زمستان ناجوانمردانه سردش ،دشنام پست آفرینش اش ، نغمه ی ناجورش ، پادشاه فصل ها ، رومی و زنگی و بی رنگی ...و میان شعر های مخمورش با بوی دود سیگار لای انگشتانش ... جه بی تعلل گم و پیدا می شوم.
دوباره تب کردم... اخوان که می خوانم تب می کنم ...کلمات بدیع و ترکیبات تازه اش ، پر معناست و خوب جا می اندازد حرف های آرمیده در گلویش را... صیقل می خواهند گاهی واژه ها تا مغز استخوان روحت را به درد نیاورند... انگار تعمدانه حروف را آنقدر کنار هم میلغزاند تا به چیزی جز شاهکار مبدل نشوند...
اما فروغ صریح است و ساده ... و همه زنانگی اش را بی منت ... بی کم وکاست به رخت می کشد...و حصر و حقارت و درجه دومی زن آنروز راچه زیبا شکست و زن را در ادبیات... صاحب خیلی چیزها کرد.
پ.ن: " رازهای بزرگ آدم را تنها می کنند. آن که بیشتر می داند اغلب اوقات سکوت می کند. سکوت و تنهایی, اگر بدانیم چگونه با آن مواجه شویم, به خلق و آفرینش منجر می شوند. "
پ.ن: کارما و دارما: بازخورد و انعکاس کار خوب و بد ما در همین دنیا.
کودکانه هایم سخت شده ،آزاردهنده و وقیح ،ترس از سقوط...فکر پرواز را می پراند...
حقیقت پنهان شده در واقعیت ها ،به تخیلات آلوده می شود تا در موعد موعود وامدار نباشد
به خویشتن خویش.
جهان من سقف ندارد و وسعت زمین زیر پایم تا ابدیت مبهم است و این یعنی ...
اگر مختار بودم به اجبارها درد کهنه ام باز جان تازه می گرفت و ترکی می خورد به عمق من.
تازگی ها دلم میخواهد چیزهای خواستنی ،چیزهای کوچک ،چیزهای هوسی ،
چیزهایی که الان دلم میخواهد و... دیروز اصلا به صرافتش نبودم و... فردا را نمی دانم...
دلم میخواهد این جور چیز ها را از آدم های خواستنی ،
از آنها که بین بودنشان و نبودنشان مرز ظریفیست ، وقتی هستند نمی فهمی ... و وقتی
نیستند خوب میفهمی نبودنشان را... دلم میخواهد آنجور چیزها را از اینجور آدم ها هدیه بگیرم...
می دانم بد عادت شده ام...
انگار دلم میخواهد خواستنی ها خواستنی تر شوند، انگار خواستن شده فعل مورد علاقه ام ،
دوست دارم زیاد صرفش کنم ... صرفی به نحو مطلوب...
پ.ن:"Midnight in paris" تلفیقی از احساس ، هنر ، عشق و تخیلی فوق العاده ،در اسکار امسال خوش درخشید.از دستش ندهید.
وقتی سیلی خور بادهای عجول ومنظومه های گمنامند ،
وفتی ترس از عقیم ماندن و گرایش غلیظی به یک قمار پیدا می کنند ،
طعم لذت محو و محدود میشود.
در آنارشیم خام دلالت ها گم و پیدا میشوی و یک سند قابل اعتنا رو میکنی که ...
من بی تقصیرم ... یقه ام را ول کن.
در اعماق پستوی تفکرات بی طرفانه ام قاضی می شوم و مردانگی مرگ را که ....
چه آسوده...رویای های خیس را در دلتای حقیرانه اش با تناسخ های پی در پی ...
خلاص میکند ، می ستایم.
آنها که از عشق زمینی به انکار آسمانی می رسند .... پشت قرن ها حماقت ....
پنهان می شوند و افسار زمین را آن وقت ها که بر مدار نمی چرخد...
چنان رها می کنند...
که زمین به تعلیق مجازی اش ...خو میکند و بی تاب و بی قرار یک لحظه ثبات میشود...
چقدر دور خودش بچرخد ... سر گیجه گرفت این همه وقت...
پ.ن:وقتی که می خندی همه دنیا میخندد... وای به روزی که غم داری ،که آن روزها فقط مرا می شناسی، مثل یک جیغ بنفش به بنفشی گودی پای چشم بر سرم آوار میشوی... با گله ها و ضعف های پنهانت ، با بی تجربه گی هاو شور بچه گانه ات، و من باید مثل مادری درمانده آرامت کنم. آرام میشوی در آغوشم ، سبک ... و باز هم ضعیف.هنوز هم بیشتر از خودم دوستت دارم، بیشتر از خواهر نداشته ام... خوب باش لطفا...
خودم را آدم زیاد پخی نمیدانم ولی خودساخته می دانم ، و به اعتراف بعضی ها الگوی مناسبی بوده ام برایشان این سالها، دوست صمیمی کم دارم اما دوست صمیمی خیلی ها هستم ، یک جعبه مقوایی اندازه قوطی کفش دارم پر از یادگاری ها و نامه های بلا نسبت عاشقانه ...
همه اینها را نگفتم که بگویم چه پخی ام ... گفتم که بدانید و بدانم ...که... بعد از این همه سر درگمی ... بعد از این همه بودن و نبودن واقعی و مجازی ، این همه زمین خوردن و بلند شدن ....... وقتی یک روز صبح بهاری از خواب بیدار شوی و ایمیل ات که امسال 10 ساله شده را باز کنی و ببینی بعد از یک هفته نامه نگاری پیاپی ... یک ایمیل خوش قدو قامت با تایتل یک دانشگاه معتبر و امضای یک استاد شناخته شده بین المللی از یکی از کشورهایی که همه رویای تحصیل و یا گذراندن دوره فرصت مطالعاتی در آنجا را دارند ، در اینباکست چشمک میزندو چند بار آنرا میخوانی تا باور کنی دعوتنامه ات به اسم و آدرس پستی ات برای ارائه مقاله در کنفرانسیت که پروفسور مربوطه رسما تو را دعوت کرده و حتی هزینه ثبت نام را هم برایت فاکتور گرفته... هم لذت بخش است ، هم غافلگیر کننده . معنی این حرف هایم را آنها که مدتهاست درگیر اپلای کردن و آشنایی با اساتید برای بورس شدن هستند خوب می فهمند.
نه به شانس اعتقاد دارم نه به قسمت و نه به تقدیر و سرنوشت از پیش تعیین شده ولی میدانم بعضی فرصت ها و بعضی آدم ها فقط یکبار جلوی رویت سبز میشوند و بعدا جای خالیشان فقط سیاه میشود...
هنوز هیچ تصمیمی نگرفته ام ...
پ.ن: بوی دود و خون می آید از آن سو ها...
پ.ن: فیلم "ساعت شلوغی " اکراین فروردین را ببینید، واقعیت های زندگی زناشویی در جامعه امروزی را خوب بیان کرده.
پ.ن:این پست اولین و آخرین پستیست که اینقدر صریح به خودم میپردازم. کنایه و لفافه گویی را ترجیح میدهم.
هر به هنگام و به ناهنگامی
با زبان بی زبانی،
به بهانه، به تمنا، به درنگ،
با وزشهای نسیمی،
یا نوازشهایش،
نرم نرمک به تکانی سر می چرخاند،
که منم ،
هستم باز.
نکند وقت به بیگاه شود،
یا سر انجام به فرجام رسد.
نکند پاره های ورق تقدیرش،
تا نخورده، خط نخورده ،
خالی از دغدغه و همهمه ی هستی عشق،
غرق رویای فراموشی و خاموشی بشود.
من می دانم... یقین دارم؛
هوای چشمانش هنوز ابری،
یا که بارانی ست.
پای تا سر،
درد دلتنگی ست.درد تنها ییست.
چه تلخ و شیرین روزگاری گذشت اینجا
چه کوتاه و چه جان فرسا.
هر کدامان با ته نشستی تلخ و نا آرام،
چه آسوده نخورده مست می بودیم،
نخورده لِرد می بستیم.
به سان تبی زیر خاکستر،
به اجبار درنگی سخت و طولانی،
تشنج های رسوایی و شیداییِِ
چه تاب آورد دلهامان.
چه درد آلود و حزن انگیز،
روز ها و شبهامان.
شاید تظاهر میکند او هم به یک،
...پیوند محکم ومرموز.
خوب یادم هست ،
قدم های پر از تردید او...
در التماسی تلخ،
از نفوذ عشق لبهاش می لرزید ،
با ناباوری تنها بهانه،
تنها درنگ لحظات بودن را،
چه آسان و چه بی تکرار ،
ربودم از او ،
از زمان ، از عشق ،
از آوار نفس هایش ،
از نگاه سرد تبدارش.
فکر میکردم فریبم می دهد ،
به "نا ممکن"
به فریاد بلند یک " افسوس"
یک "هرگز ."
................................................................................................................................................
پ.ن: دوست ندارم اینجا تبدیل شه به یه چیزی مثل دفتر چه خاطرات ولی یه چیزایی تو گلوم گیر کرده، یا باید قورتش بدم یا بریزمش بیرون.(با احتیاط وارد شوید این پی نوشت ها یه کم خیلی خصوصیه...)
_ سالی که نکوست از بهارش پیداست.
_هم عشق ، هم نفرت ،مثل هر کار دیگه ای مدیریت می خواد.
_ وقتی دیر به دیر میام اینجا یعنی همه چی آرومه، همه چی داغون نیست.
_ این وبلاگ یکساله شده و شاهد خیلی از تالمات و تاملات روزها و شب هام بوده . ممنون از همه خوانندگان خاموش و روشنم با پیام های گاه و بی گاهشان. ممنون از همه ستایش ها و انتقاد ها. با توجه به ملی زاسیون اینترنت در آینده نزدیک هنوز تصمیمی برای برقرار بودن با نبودن این وبلاگ نگرفتم...
_ تا حالا شده یه برنامه ریزی طولانی مدت داشته باشید ،منتظر باز شدن " روزنه " باشید ولی یهو " در سالن پذیرایی " باز شه براتون. (منتظر اخبار واصله باشید...) سال پر و پیمونی پیش رو دارم... ایشالاااااااا
_ چند روز از تعطیلات امسال پیش برادرم و خانومش که دوره طرح 14 ماهشون رو در یکی از درمانگاه های یکی از شهرستان ها میگذرونند، بودیم. اونجا بود که فهمیدم ، باید بوسه زد بر تقدس دستان این سفید پوشان مهربون که چقدر آسون آرامش و آسایش خودشون رو فدای بخشیدن سلامتی و گاهی بخشیدن زندگی به همنوعانشون در هر لحظه از شبانه روز می کنند .امیدوارم دیگه هیچ وقت، 1 شهریور ،روز بزرگداشت پزشک رو برای تبریک گفتن بهشون فراموش نکنم.
_ممنون از هم کلاسی خوبم به خاطر عیدی به یاد موندنیش...
لابه لای دود و غبار و هوای تار و دم کرده آخرین چهارشنبه سال غریبی می کنند.
میان ازدحام این رم شدگان پوک و بی غایت که به بهانه امشب ،
یا خمار و نعشه اند ،
یا مست میان شعله های آتش ،
دلم به حال نارنجی پوشان صبح فردا می سوزد ...
که بار پاک کردن چهره سوخته این شهر بر دوششان سنگینی می کند.
....
بوی عود عید می آید،
بهار کمین کرده ... و ... روح زمین هوشیار و بیدار...
درختان منتظر تلنگر اند ...
که آفتاب مزه مزه کنند و با هر طلوع و غروب سبزتر شوند.
طبیعت تشنه تغییر است.
به یک دلشوره شیرین خزان من بهار می شود شاید...
در این روزها که خوشبختی رو به حراج است،
دل لعنتی ام چرا نمی خندد...
رد پاها را که نه ،
رد دل ها را بگیر ... در این سکوت سفید،
دیگر هیچ گوشه این شهر سیاه نیست.
همان برف اول ... برف یکدست... برف سگی ...کال است و مایه ی دل پیچگی.
مثل عشق اول...
مثل پسته لال که سکوتش دندان شکن است،
این سکوت سفید ، هم زیباست ... هم وهم آور.
صدای برف پاک کن،
صدای هایده،
نور چراغ جلو،
رقص لکه های رها شده ی سفید در نور ،
جاده ای که هرگز تمام نمی شود،
و تو را...
همه را امشب... یک جا... می خواهم.
پ ن:شیراز سفیدپوش است امشب.
و تنها مفرح ذات یک فیلسوف منحط پر مدعی چیست جز ،
هجمه های نا شناخته ی ذهن را سقط کردن.
اما وقتی در آن اعماق چیزی جا مانده برای پس افتادن ، دفع لخته لخته ها ،
رمق می ستاند و نای جان و تن میکشاند.
اگر بر آن نطفه ناقص ، جنون غالب شد و دوام آورد و سقط نشد و جنین شد،
تکلیف چیست؟
پشت آن دیوار با پنجره کوچک کشویی ،کشیک اعتراف می کشد از لبانی که هیچ
نگاهی آزارش نمیدهد زمان اعتراف...
...نطفه ات سقط شد یا جنین؟...
ولی به دستانش ایمان دارم.
به چشمانم نگاه کن تا کر شوی ،
سکوت را فریاد میزنند این چشم ها.
گدایی نکن مرا از من ، من خود گدایی بیش نیستم ،
که رهگذران هم مرا حواله می دهند به من.
نردبان می خواهم برای آنکه دستانم ،آویزان هلال ماه شوند و در پیچ و خم
کمانش رها شوم ...
و ... از آن بالا دچار توهم سیاهی مطلق دنیای بدون زمین و زمینیان.
نه..... دنیای بدون زمین و زمینیان سیاه نیست... رنگی هم نیست.
ولی بی شک دنیای بی نقصی هم نیست.
به تنهایی خو کرده ام و از تن های پر بلا پرهیز.
کوتاه ام وساختگی ... و محصول دستکاری شده و تصنع اذهان بیمار.
به عشق هم حتی اگر پناه برم، فقط محدوده اعماق را ،
سطحی ترو پوک تر و خالی تر میکنم...
پس عشق را هم تف می کنم در خلوتی که ،
به اتهام و ارتدادِ ارتجاع لحظاتِ کشدارش ،
حکم دودِ معلق پسِ آخرین پکِ آخرین نخ یک پاکت کِنت را دارد.
پناه می برم به لطافت تقدس یک ابهام بزرگ که هر چند مبهم ،
اما رام و خام و مبهوت و متحیر رحمانیتش شدم.
مهربانا معذورم به درگاهت.
پ.ن:دلا خو کن به تنهایی ،که از تن ها بلا خیزد سعادت آن کسی دارد که ار تن ها بپر هیزد.
پ.ن: دنبال منابع (کتاب ، متخصص زمینه ) متعدد و متنوع از مباحث فلسفه ذهن و فلسفه علم ام...
در صورت آشنایی... help plz
و تو....
تو که در روزهای تعلیق و بی وزنی روح راکد و خموشم را ذبح کردی و...
سیال و روان اندیشه هایت شدم.
معجون استدلال و استقراء و فلسفه با احساس در نمی آمیزد،
اما با تو آمیخته شدو حل شد و هضم شد و کم شد و تمام شد و... من شد.
من راس هرمی ام که یک سویش تویی و یک سوی دیگرش و همه ابعاد دیگرش
تویی و این هرم با حاکمیت خلأ به اوج رسیده، به من رسیده،ببین چقدربی وزنم.
واژه ها حقیرند و تهی و پشت ماهها حماقت، بنده سکوت شدند و شانه های
زمین درد میگیرد اگر همه ام را سنگین بار گلو کنم و فقط نگاه کنم و
نگاه کنم و قلم بزنم.
چشمانم بی وقفه درد ناب پس می دهند و خیس تو می شوند...
.....................................................................
در این بلوای سیاست و اقتصاد و تب و بارقه های جنگ نرم و سرد این روزها ،
رهایم نمی کند فکر کنده شدن و خلاصی زودرس از سرزمینی که برای نسل ما
بیشتر نامادری کرد تا مادری.
پ.ن: پست قبلی بدون پی نوشتا حذف شد. یه جوریییییییی بود....
پ.ن: گور بابای امتحانااااااا....از بچگی هر چی یادمه همیشه امتحان داشتم .فقط ۷سال اولش نه امتحان داشتم نه کنکور نه آزمون این ور و اون ور ... شهریور امسال هم کنکور کانون وکلا میدم ظاهرا. گور بابای نظام مهندسی با این وضع استخداماش اونم با این مجلس جدید...
پ.ن:وضع سکه و دلار خرابه ....و ارزش ریال ۷۵٪ نسبت به سال قبل کاهش یافته.
پ.ن:دنبال کلاس تافل خوبم و تمدید پاسپورت.مفهمومه...
پ.ن قبلی:رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند.
پ.ن قبلی: آخرین باری که اونقدر خندیدید (از اعماق وجودتان) که اشک از چشماتون جاری شده کی بوده؟ دیروز سر کلاس یوگا ، تایم مدیتیشن ، اتفاقی افتاد که از این به بعد تو بدترین شرایط اگر به یاد اون اتفاق بیافتم امکان نداره به همان اندازه نخندم...
پ.ن قبلی: " این جمع که در شیوه سما را به میان است بر دوش صبا سوی منش بوی روان است." این هم به مناسبت جمع بلاگ در کافه کتاب شیوه شیراز... ممنون بچه ها...
برای اطمینان از خویشتن خویش،
از توتم به تاراج رفته ...
سوز سرمای جانداری که شوک بیداری میدهد به درختان در این شبهای وامدار به
سحر که متانت به خرج می دهند برای صبح شدن، نگرانم میکند.
این حس مبهم و مجهول در غربت و غریبی شهری که پنجشنبه هایش هیچ وقت
برایم پنجشنبگی نکردند هم نگرانم میکند...
کودکانه های یک پیر خرفت که دم از اصالت اندیشه میزد به دلم نشست:
من از این پس به جهان میخندم
به هوس بازی این بی خبران میخندم ،
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشتست بدان می خندم.
از روبان سفید و روبان سرخ چه میدانید؟در ویکپدیا سرچ کنید،تعریف و تاریخچه جامعی نصیبتان میشود.
روبان سرخ....نماد بین المللی همدردی و توجه به قربانیان ایدز
روبان سفید....نماد مبارزه علیه خشونت زنان
روبان سبز....نیازی به ویکیپدیا هست؟؟؟
حالا هر سه روبان را کنار هم بگذارید.آشنا به نظر نمی رسد؟؟؟
از اوایل مهر ماه تا اواخر آذر ، در یک دوره(طرح) آموزشی پژوهشی مربوط به مباحث و مطالعات زنان که توسط دفتر امور فرهنگی دانشگاه شیراز و همکاری و تامین بودجه کلان توسط استانداری، برای دانشجویان فعلی و سابق دانشگاه شیراز ، برگزار شد، شرکت کردم.
اساتید برجسته دانشکده علوم اجتماعی و دانشکده حقوق دانشگاه تهران (که همگی دارای سمت های اجرایی بودند) هر پنجشنبه از 8 صبح تا 5 عصر ، به تحلیل و برسی مسائل و مصائب زنان ، با محوریت :
معرفی فمینیسم و مکاتب آن، زن و رسانه، زن و جهانی شدن، زن و اسلام و شبهات آن، زن و نظام بین الملل، زن و هویت و نقش جنسیتی ، زن و توسعه، زن و خانواده، زن و اشتغال... پرداختند.
به همراه معرفی فیلم ها و کتاب ها و نشریات و مقالات و انجمن ها و نهاد های مربوطه...
دوره آموزشی پر باری بود.جدای از اینکه مخاطبان خاص داشت و...ای...کاش برای عموم هم قابل برگزاری بود.
تغییر نگاه تدریجی و بسط نگرش افرادی که از صفر و زیر صفر قصد رسیدن به ده را دارند، محال نیست، ولی به آسانی هم میسر نیست.
نگاه سطحی و تلنگری خفیف به واقعیات ملموس و آزار دهنده در جامعه فعلی ، وقتی درد آورتر میشود که خیلی از مسئولین از عمق فاجعه خبر دارند ، ولی آنقدر درگیر حفظ منصب و اعتبار و موقعیت و هویت اجتماعی خود هستند که فارغ میشوند از تقلا و تکاپویی ،هر چند بی حاصل ، برای نجات آنان که هنوز به اعماق سقوط نکرده اند.
پ.ن :از برکات دانشگاه شیرازم بعد چند سال یه چیزی به ما ماسید...یک هفته می برنمون مشهد. اونم قبل امتحانام...تهران...
زیپ های تنگ و گشادش و سالهاست که آشنای جاده و آسمان و ریل های به هم
پیچیده بیابان شده.
کار سخت خداحافظی با دل تنگی های دلیست که از بس آشنا پس زده به
غریب نوازی خو کرده.
به کوک زمان نیازی ندارم،چون می توانم با سایه ی خودم تنظیم کنم روز و
شبم را... ولی با ابرهایی که بی سایه ام می کنند چه کنم ؟
زمان را از کف می دهم وقتی باران ریز مدام ،قلب های شکسته پشت سرم را با
اغراق به صورتم می کوبد که حالا نوبت توست بشکنی، تلف شوی.
وقتی ته جاده را نمی دانی ،
وقتی از سفر گریزی نیست ،
وقتی تشنه و مشتاقی ...
ولی رسالت و اصالت هویت ات در این قمار،دچار وقت کشی تعمدانه شده،
به بهانه میزنی برای نجات از این سراشیبی.
در بازی قهر و آشتی آسمان و زمین ، وقتی این همه فاصله است بین
لحظه هایشان ، یک وجب کم و زیاد ... چه فرقی می کند...
در شک محرز آسمان به عطش زمین ،
اگر دل دل نکرد و بارید ،
اگر مدارا کرد با این شعله های رها شده ،
اگر به تماشا ننشست این منجلاب را ،
اگر به این هیچستان همه اش را بخشید ،
آنگاه است که در ابدیتی بعید ...
" آسمانی " کرده برای زمینیان...
پ.ن: روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران را خرد آموخت مرا مجنون کرد.
تا حالا دچار اعتیاد به یک سریال تلویزیونی شدید؟
اعتیاد همیشه هم بد نیست ،همیشه هم قصد بر اندازی و ریشه کنی ندارد،
همیشه با کنش ها و واکنش ها ی ویرانگر همراه نیست .
همیشه هم فاعل و هم مفعول ها را با حقارت رو به اضمحلالی ،
از حیّز انتفاع ساقط نمی کند.
گاهی در حد بضاعت و توان خودش در صدد ایجاد تکانه هاییست برای ،
بهتر محاسبه کردن و بعد بهتر آسودن.
اما اگر خاصیت تخدیر و آرامش بخشی و ذره ذره رها شدن را مغرضانه از آن بگیری ،
دیگر هیچ ارزشی ندارد. و اطراف ما پر است از این چیز ها و آدم های بی ارزش.
یکی از اساتیدم اعتقاد داشت تلویزیون آدم ها را سطحی و پوک بار می آورد.
مدت هاست درگیر شخصیت های سریال "آناتومی گِری " شدم ، سریالی که
در زمان خودش پر بیننده ترین سریال شبکه های خاص غربی بود.
پزشکان حرفه ای و نه چندان حرفه ای، روابط پیچیده شان ، صداقت و سادگی ها،
طغیان و تورم عشق های زاده ی عادت، حاشیه های روان زندگی شان ،
تصمیمات حساس لحظه ای که منجر به مرگ و زندگی می شود،
از هیچ بودن تا همه شدن و به قول خودشان خدا شدن...
اگر تولد به ضرورت است و سهم و اختیاری در انتخاب ها نیست،
اگر انتخاب محدودیت های شخصی، یعنی آزادی،
اگر عیار تشخیص سرب ، طلاست و عیار تشخیص طلا،... آتش ...
اگر برای ادامه گاهی باید مراعات کرد و اجتناب نه...
اگر مرگ بدترین چیز ممکن نیست و زندگی هم...
چرا درد کشیدن ها ، رو به موت بودن ها ، شنیدن خبر بیماری های مهلک این
شخصیت های ساختگی تا این حد برایم آزار دهنده بوده که پا به پای آنها و
عزیزانشان بغض می کنم و اشک می ریزم.
انتقال حس شادی ، غم ، درد ،عذاب ، زندگی و مرگ ،در دیالوگ ها و بازیگری آنها
به اوج رسیده یا من حساس و شکننده و بی ظرفیتم؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن: انسان بودن سخت است و از آن سخت تر انسان ماندن .
پ.ن: برگ های زرد و خشک چنار را لابه لای شاخگان در هم تنیده ی رو به پایین " درختچه توت" که جز شاخه هرس شده چیزی ندارد تصور کنید.نماد یک پاییز واقعی در شیراز ... خیلی زیبا بود...
پ.ن:به متن جدید پروفایل هم یه سر بزنید.
دوست دارم باران امسال آرزوهایم را بر سرم ببارد، دانه دانه ،
و برف نیامده هم بپو شاند همه نداشته هایم را،
دوست دارم از بی دغدغه گی ها، از تکرار مکررات اجباری ، از تحریک احساسات مازوخیستی ،...
از همه اینها فرار کنم و در عین آسودگی نرد عشق بازی کنم برای روز مبادا.
دوست دارم منشورم ،جای نور ، تاریکی تکه تکه کند و غبار خاکستری پس دهد.
همیشه میان شورش افکار بی وقفه و فرساینده و در ازدحام و انفعال و تزاحم
وتداخل این افکار و تصمیمات ناب پس آنها ،آرزو می کردم ،کاش می شد ،
برای مدتی تنها دغدغه ی من ، لذت حرام شده ی خواب پس ناهار بود و کنسلی
قرار های آخر هفته با این وآن ، و بازی دو سر باخت دلدادگی عشق های
جدید و قدیمی ، و مقادیری طلبکاری از خدا در بده بستان بندگی کردن و نکردن.
اما حاصل جامع جمیع این اضداد ، پس ـ یک قرن سکوت مزه مزه شده ، آن گاه که
برای تنظیم رفاقت ،چرتکه سادگی و حماقت می انداختم و بار سنگین انسانیت را
در کرختی و اختگی و مچالگی ، بی مزد و منت به دوش می کشیدم ،
دریافتم که ...
هیهات که منشورِ ـ من ، فقط وقتی وارونه می شود ، شیرین هم میشود.
گاهی لازم است دهان بدوزی وآغوش بگشایی تا قیل و قال غائله ختم به خیر
شود و وقتی از آن رنجی که بردی گنجی ساختی برای آیندگان خودت ،
(همراه شدن لازم نیست) فقط کمی بیدار شو عزیز...
و در غسل تعمید دلت ،شرم تحمیق پس بده...
باشد که رستگار شوی عزیز.
و مثبت آن هم مرور سر رسید ۱۰ ساله ام است که وقتی ورق می خورد ،
درشگفت می مانم...که انگار این سالها قلم ام ، مرا ، هر چند اغراق آمیز ،
اسیر شطحیات و گاهی خزعبلات جاندار کرده و با رسالت ادبی خودش،
گاهی بی هدف یا هدفمند ، آرام یا آشفته ام می کرده.
و چه خوب با لغزشش بر کاغذ ثبت می کرده روز ها و شب هایم را.
با خواندن بعضی ورق ها ، انگار که آرشه ای بر قلبی نواخته میشود ،
و بغضی آرمیده را بیدار می کند ... و سوز دل سر می دهد...
و بعضی ورق ها چه ستایشی می طلبد...
"" حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم ،
و حرف هایی هست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن
فرو نمی آورند ، و سرمایه ی ماورایی هر کس،
حرف هاییست که برای نگفتن دارد،
حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند،
مگر آنکه مخاطب خود را بیابند.""
گاهی رفاقت هم حوصله می خواهد...پیدا کردن یک جفت گوش و یک زبان منفعل
که در نقش یک دیوار فقط نگاهت کند.
استراتژی آرامش فعال... ارزان خریدن و گران فروختن.
قضاوت بعضی آدم ها نیاز به سوزاندن فسفر و waste of time ندارد...
راحت میفهمی در محضر غایتی پوچ هستی که خیلی وقت است معنا برایش
به صفر رسیده و تصور و توهم مخدوشی از همه چیز دارد.
از سر اجبار تن به روزمرگی داده و درگیر بی مایگی و میان مایگی خور وخواب است و
در آستین برای بسط قابلیت ها و عیار سنجی و قیاس ارزش و ضد ارزش ها
هیچ ندارد.
پ.ن:سر چهار راه ها برای کودکان گل فروش و سی دی فروش دست و پا یخ زده ،احساس ترحم میکنم.
و برای پدارن و مادرانشان احساس تاسف.
پ.ن:تازگی ها به گذشته زیاد سرک می کشم انگار...
وقتی تأملاتم نمی آید، و بیشتر تألماتم می آید،
وقتی اسیر فوبیای مونو لوگی مهیج می شوم ،
لذت تفکر لحظه ای در مرور ناموزون حقایقی دروغین هجوم می آورند.
و آنگاه گریزی میزنم به روزانه های پراکنده ی ورق خورده.
انگیزه ای ناب برای پیش رفتی مجدانه ، که گاهی جایگزین میشود با
فرو رفتی مصرانه در یک دلتای عمیق و مخفی پس ذهنی نیمه بیدار...
و حال پراکندگی ها:
از سفر شروع می کنم و همسفری ها... (بسیار سفر باید...)
ـ یک دختر ۲۵ ساله دانشجوی بها.یی که فقط به جرم پیاده روی در خیابان انقلا.ب
در ۲۶ د.ی۸۸ (روز فرار شا.ه) دستگیر شد و قائدتا مثل بقیه ۲۴ ساعت بعد باید آزاد
می شد.ولی به خاطر بها.یی بودنش ۱۹ روز زند.انی او.ین بود.
ـ زن بیوه۴۲ ساله ای با ۶نوه و محرمیت ۱۰ ساله اش با یک پسر ۲۸ساله. و بعد
فهمیدم سمتی در یک ارگان دو.لتی دارد.
ـزن ۳۴ ساله ای با یک پسر ۱۰ ساله( دانشجوی روانشناسی)،که بعد از ۱۲ سال
هوس تکمیل تحصیلات به سرش زده و از شوهرش به تنگ آمده بود که بعد از این
همه سال، تازه سرو گوشش چیز ها و آدمهای تازه می بیند .
ـ همسر یک بازیگر سینما و تئاتر و نویسنده ای معروف که گله و شکایاتی از ۳۰
سال زندگی با یک هنرمند و جامعه ی هنرمندان داشت.
ـ یک دانشجوی دکترا که سالها پیش از دانشگاهی که من در آن درس می خوانم
فارغ التحصیل شده بود و اساتید مشترک زیادی داشتیم و ...
جالب اینکه اهداف و تفکرات غیر مشترک زیادی هم.
ـ یک کلاه بردار حرفه ای که به بهانه اسکناس درشت ، ریز کردن ، یک کاغذ رنگی
قالب کرد به یک ساده لوح (خودم) که مدعی این همه...
...
یکی دیگر از وقایعی که شاید هیچ وقت فراموش نکنم ،جسد برهنه ی یک دختر
دبیرستانی ست که جمجمه اش با گلوله تفنگ پدرش خالی از محتویات شده بود.
و استاد آنروز مغز او را از نایلون کنار جسدبیرون آورد و در سطل آشغال ریخت.
(گفت: بو گرفته... به همین سادگی)
زندگی برای یک دختر شانزده ساله به کجا باید رسیده باشد که به زعم خودش، نجات
یافته از دلواپسی های آینده ای نامعلوم .
و به جای تخت اتاق خواب باید او را روی تخت پزشکی قانونی دید که چگونه سلاخی میشود.
پ.ن:کمی تعمق لازم است با دریافت و درک شخصی از همه ی اینها ...
پ.ن: اینها تنها گوشه ای از واقعیات روزمره زندگی افرادیست که هرروز از کنار
آنها میگذریم و نمی دانیم در پشت آن نگاه کوتاه و ساده چه می گذرد.
یک معامله و یک تجارت بی شرمانه است.
یکی دو دل شده و یکی بی دل...
خشت روی خشت آمد که این بازی پا گرفت، این معامله بنا شد.
یک حضور تصنعی هفت روزه با هفتاد روز به سوگ نشستن در آنتعلیق مذبوحانه.
خون کبودی که در رگ ها لخته شد ، سیا ه شد ، و نمی دانم چگونه دوباره با آن
سیاهی سیال و روان شد.
اتفاقها همیشه اتفاقی نیستند ،گاهی دامن زده میشوند ... و درگیر ابهامات و
برداشت های مضحک و بی رمق، شروع می شوند و نا تماممی مانندو وقتی تبدیل
به یک فاجعه شدند از خواب بیدارت می کنند، یک بیداری ابدی.
هی تازه وارد ، بگوش باش و به هوش... این یک هشدار است...
زخم های ذهنم هنوز خونی ست، هنوز تب دارم ، اگر خواستی در فراسوی اعماقم
پرسه زنی کنی، بدان که هنوز چله نشینم ،نه تسلیم شدم نه به صبوری روزگار
می گذرانم ، نه ضعیفم نه شکننده ، حریف می طلبم.
در این خلوت پر فروغ ، در این چله، نفس حبس کرده ام و بی تاب یک" آه"جان دارم ،
اعتنا به سکو تم و غرورم نکن ، از درون نوسان دارم...
... و شاید با تلنگری بشکنم.
پ. ن: فرو رفتن در اعماق لذت بخش است و پر خطر...
پ.ن:تقدیم به حباب دوست خوب وبلاگی ام.
ویرانه ای آوار شده از فرو کش گسل های ژرف در، رگ های زمین ،
لذت یک لحظه لبخند که بر لبانت می ماسد وقتی خبر باخت قمار ت را میشنوی،
در فضایی تعلیقی و مصنوعی که همه به بهانه ی سرما می لرزند اما
دست دلشان لرزیده در زمستان نیامده.
بحران نسل حرام شده ای که در تنگنا پژمرد ، نبوغ به هرز رفت در
سراشیبی خفقان ، درد استخوان را تاب آورد ولی درد اوهام را تاب نداشت.
خاطرات که می میرند رویا ها دو پهلو می شوند، که آنچه خواهانم
روزی داشته ام یا روزی خواهم داشت؟ و مهم تر اینکه امروز هیچ ندارم.
در بغض گلو لبان عطش می کنند و تن هوس یک آغوش آشنا...
باز هوس یک گستاخی شرورانه ،
مرز ظریف عقاید ضد و نقیض ،
گریز از تنگنای رابطه ها ،
تفاوت محسوس اضداد ،
بهانه ها و ملامت های چند جانبه ی نو و کهنه ،
درنگی متبلور در ،درک سکوت های شبانه ،
بیگانگی و غربتی شکننده میان دو روح نابالغ و نارس ،
دو بن بست گمراه کننده حتی زمانیکه فرصت انتخاب به اندازه ی کافی هست.
حسرت و دریغ واژه های غربال شده ی ذهن ... در لحظه ی جدال ،
درد های درک نشده ی کلیشه ای ،
مصیبت خودخوری وقتی تلمبار بی حرمتی ها به سکوت و بی اعتنایی تن میدهند.
لجاجت متعصبانه ی والد و فرزندی ، استاد و شاگردی ، رئیس و مرئوسی ...
و ساده لوحی واسطه گران و ناظران بی طرف.
این است شکاف عمیق بین دو نسل و دو ناموزون فرهنگی (که با خلأ پر شده و عمق گرفته)
این است فاصله متعفن دو ویران شدگی ناملموس با اثرات مخرب دو طرفه.
فقط .....امید به روزهای روشن تر.
شگفتا که آدم نه پدر داشت نه مادر، نه جنین بود نه خردسال ،یکباره آدم شد ،
یکباره جان گرفت در دستان خدا آنگاه که می دمید از خویش در گ ِلی ناچیز،
ویرانه ای که آباد شدو آزاد.
هنوز نیامده مقدس شد و قابل ستایش و خدا می بالید بر این مخلوق از خاک بر آمده
در حضور آتشیان.
در آن خلقت پر ابهام ،در اوج یکتایی و تنهایی اش ...
آدم به هوای حوّا بود که معنا گرفت نفس هایش و وجو دش و آدمیت اش...
حوایی با سر نوشتی مشابه ،بدون هرتاریخچه و گذشته ای ، حضوری بدون هیچ
توجیه اضافه ای.فقط چون آدم نیازمند او بوده وخدا اینگونه خواسته ، مثل خیلی چیز
های دیگر که خدا خواسته...
هنوز آدمیت اش ثابت نشده بود که فریب خورد ، رانده شد و از تقدس افتاد و یک
مشت نوه و نتیجه را تا ابدیت بی نصیب کرد از آن همه قداست...
که همه را مدیون مادر حو ّا هستیم باآن ویار مجهولش وقتی آبستن قابیل بود.
می دانستید قابیل از نطفگی قصد خصمانه دربه باد دادن سرنوشت بشریت را کرد...
و شیطان بر خلقت آدم رشک ورزید و حرص خورد و نافرمانی کردو تا ابد رانده شد
از درگاه یگانه ازلی...
همی روایت شده که : شیطان همان یکی دو روز اول عاشق حوا شد و این درد را
همی خفه کرد در گلو و میدا نست سوز آتشش هیچ خاکی را خاکستر نمی کند
پس بنای ناسازگاری اول با خدا بعد با آدم و بعد با نوادگان آدم برداشت و نسل اش
را همی به ف.ا ک فنا داد تا همین امروز...
نتیجه اخلاقی اینکه هر چی می کشیم از حضور مبارک مادر حواست ، از معشوقه
شیطان بودنش و از ویار نا به هنگامش .
نمیدانم خدا را تا چه حد خجالت زده کردیم در حضور آسمانیان...
و زمینی بودنمان را اینقدر به رخشان کشیدیم . فکر کنم آنقدر خجالت زده
شده که...دیگرهیچ آدم و حوایی نیافرید.
زن بلای جان آدمیان از ازل تا ابد....................
لحظه ای و آنی و تا حدی منطق عقلی که بسته به همون اوضاع درونی و بیرونی
که بهش توجه می کنیم یا بی توجهی...
و اینکه افکار و تجربیات و تحلیل های گذشته را از سرد خانه ذهن همچنان
به دوش میکشیم که شاید روزی با همان آماس های حاشیه ای به کار آید ...
یا شاید هم روزی تصمیم به دفن آن بگیریم... همه از اوامر سلب راحتی ست و موجب ناراحتی..
"آگاهی " بستری بس گستر ده تر از دایره ی لغت دارد ...
و اینکه هر چه آگاهتر درگیر تر ( نا...راحت تر)...
منطق و فلسفه بدون چاشنی کوچکی از احساس و هیجانات صاحبان کرسی آن
به تعالی امروزنمی رسید.. (و این مثبت رعایت تعادل در هر زمینه ای هست
وحتی همان راحتی و ناراحتی ...)
آزادی توام با قانون مندی به شرطی مفید و معیار و شاخص هست که قانون رو
قانون گذار صالح وضع کرده باشه و مدام در دست اصلاح و برسی باشه.
ونه قانونی که سال 1311 نوشته شده و همون موقع هم از تشرع نشات گرفته...
پ.ن:با منشا پراکندگی های ذهنی از ذهنیات یک آدم مثلا حقوق دان(ببخشید... حقوق خوان)
و وقتی آن خانم رویش را بر میگرداند و می بینی مادر دوستت کنارت ایستاده و با خوشحالی نان را تعارفت می کند. و جالب اینکه او تو را نمی شناسد و توی ابله خودت را به او معرفی میکنی و بعد هر دو می روید پس خنده.![]()
چند قدم آن طرف تر وقتی نان در دست داری و دل صاب مرده ات به تکه نانی سیر شده ، و تصور اینکه امشب سوژه خنده چند نفری ...خدا وکیلی چه حسی نسبت به خودت داری؟ ![]()
بین این همه آدم نا شناس صاف باید بری سراغ یک آشنا ...
آدمی به خاطر راضی نگه داشتن این دل چه کارها که نمی کند ...![]()